آنیسا آنیسا ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

آنیسا (مانند عشق )

مراقبت پدرانه

واسه چند دقیقه میسپارمش دست باباش با کلی سفارش که چشم ازش برنداریا -   هنوز 5  دقیقه نشده صدای داد باباشو میشنوم که میگه چیکار کردی وروجک؟؟؟؟   بدو خودمو میرسونم و میبینم که 5 تا انگشت یکی از دستاشو و دو تا لبش بهم چسبیده تو اون یکی دستشم چسب یک دو سه هست قفل کردم نمی دونستم باید چیکار کنم دخترکم ترسیده بود و هی تلاش میکرد لباشو و دستاشو از هم باز کنه منم فقط داد میزدم که الانه که گوشتاش کنده بشه-    برعکس استونم تو خونه نداشتم پد لاک پاک کن آوردمو هی کشیدم رو لباش و دستاش تا بالاخره از هم باز شدن -   نتیجه اخلاقی :   صد تا بچه رو بده به یه زن ولی یه بچه رو نده به صد تا مرد - ...
30 فروردين 1393

تولد آنیسا خانوم (قشنگترین هدیه خدا)

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم       تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه هدیه ای برای روز تولد تو لمس بودنت مبارک        هیچ وقت لحظه شیرین مادر شدنم رو که تو بهم هدیه کردی رو فراموش نمیکنم،اون چشمای نازت و که به صورتم خیره شده بود ،صبوری و گریه معصوم لحظه تولدت رو واون لمس شیرین پیشونیت توسط لبهام رو هرگز از یاد نخواهم برد   .......... تولدت مبارک ............     ...
22 اسفند 1392

تولد دختر دایی

امروز تولد دختر دایی آنیساست (همون ستایش خانوم ) دیشب زنگ زده و میگه : عمه جون دوست دارم فردا میای تولدم ؟        بهش میگم : (زبون زیختنات تو حلقم ) تولدت مبارک 120 ساله بشی قشنگم     ...
15 اسفند 1392

روزهای پیش از اولین تولد

چه کار سخت ولی بینهایت شیرینه تولد گرفتن واسه قشنگترین هدیه خدا - این روزها سخت درگیر آماده کردن تدارکات تولدم - اینکه چیکار کنم ؟  شام چی درست کنم ؟ عروس خانم چی بپوشه ؟ تزئیناتش چه شکلی باشه ؟  و  ......  
14 اسفند 1392

نُقل مجلس

هر جا که میبرمش با اون برق نگاه شیطونش  با اون لوس بازیاش با اون چشمک زدناش با اون نی نای نای کردناش با اون دست دست زدناش با اون رقصیدناش با اون کِل زدناش (زبونشو تا میکنه و یه صدایی شبیه کِل زدن از خودش در میاره)  مثل شمع میدرخشه - اون  موقع هست که از ته دل، دلم براش ضعف میره و با خودم میگم من تا حالا چه جوری بدون این عروسک خوشکل زندگی می کردم
23 بهمن 1392

مثل سایه

میرم سراغ احاق گاز واسه غذا پختن به دستگیره در فر آویزون وایساده!!!!!!!!!! میرم لباسار و بریزم لباسشویی در لباسشویی رو گرفته و وایساده!!!!!!!!!!! میرم لباساشو بذارم تو دراورش در کشو رو گرفته وایساده !!!!! ( تازه منو هم هل میده برم اونورتر تا تسلطش بهتر بشه ) میرم دستشویی دم در دستشویی وایساده !!!!!! . . فکر نمیکنم سایه آدمم بنونه به این سرعت خودشو به آدم برسونه !!!!!
15 بهمن 1392